محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3431
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو مخنف به نقل از پدرش گويد : ابراهيم بن اشتر به حارث بن ابى ربيعه گفت : « كسان را با من بفرست تا به طرف اين سگان روم و هميندم سرهايشان را پيش تو آرم » گويد : شبث بن ربعى و اسماء بن خارجه و يزيد بن حارث و محمد بن حارث و محمد بن عمير گفتند : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، بگذار بروند و با آنها جنگ آغاز مكن . » گويد : گويى به ابراهيم بن اشتر حسد مىبردند . ابو زهير عبسى گويد : وقتى ازارقه به پل صراة رسيدند و جمع مردم شهر را كه به مقابلهء آنها آمده بودند بديدند ، پل را بريدند و حارث اين را غنيمت شمرد و همانجا بماند . گويد : آنگاه وى براى مردم بنشست و حمد خداى و ثناى او كرد سپس گفت : « اما بعد ، آغاز قتال تيراندازى است ، سپس بلند كردن نيزه ها ، آنگاه ضربت زدن و آخر همه شمشير كشيدن است » گويد : يكى برخاست و گفت : « امير كه خدايش قرين صلاح بدارد و صف را نيكو كرد ولى چه وقت اين كار را توانيم كرد كه اين شط ميان ما و دشمن حايل است ، بگو اين پل را تجديد كنند چنان كه بود ، سپس ما را به طرف آنها ببر كه خدا آنچه را مىخواهى درباره آنها به تو خواهد نمود . » گويد : حارث بگفت تا پل را تجديد كردند و كسان را به طرف خوارج برد كه فرار كردند و به طرف مداين رفتند . مسلمانان نيز برفتند تا به مداين رسيدند ، گروهى از سواران آنها بيامدند و به نزد پل با سواران مسلمانان اندكى زد و خورد كردند ، سپس از مداين برفتند و حارث بن ابى ربيعه ، عبد الرحمن بن مخنف را با شش هزار كس فرستاد كه آنها را از سرزمين بصره برون كند و چون وارد سرزمين بصره شدند رهاشان كند .